یه روز بر می گردی

 

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود                  بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

 

چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤

 کوتاه..

 

زندگی بغض کرده بود ..

علت را جويا شدم!!!

صدای شکستن آمد و صورتم پر از اشک...

خادم خزان


یکشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٤

 نااميد .

روزگار که ميگذشت... گاهی نظاره اش می کردم.

از قضا روزی نگاهم به خيابان..

سر آن کوچه بالايی ..به امامزاده ای برخور د.

زائری داشت .. بی خيال روزگار واسير تمثالی از نور.

او را چه می شد ؟    نميدانم .!!!

لب گزيدم و نگاهم از نگاهش گذر کرد .

نگاهش بر رهگذران ..... باردار عبارتی سيَال بود ...  (  التماس دعا )

بار نگاهش نصيب اين رهگذر شد .

دعا را نميشناختم ...   قبله ای سراغ نداشتم .

راستی ؟   دعا چه بود ؟  

شايد دستهايی به قصد ياری ..

شايد قدمهايی سنگ شکن .

شايد دلی آرام ؛ تحفه ی مسافری خسته .

شايد تنها نگاهی ساکت پر از حرف .

شايد تنها سايه ای پشت دنيايی عاطفه .

اين همه؛ تعبير من از دعا بود .   نگاه من به التماس نگاه بود .

دستهايم را گذشت کردم .

پاهايم را امانت دادم .

دلم را بخشيدم ..  نگاهم را مهمان اشک   و سايه ام را دزديدم .

امروز باز به  نگاه زائربر خوردم .

نگاهش را دزديد ..  شايد پر از التماس بود .

شايد پر از گلهای يخ .

بی شک دعاهايم کارگر نبوده .

بی شک خدای من ..  خدای او نبوده .

انصاف نيست .

اگراميد نگاهش را می ديدم ...  دست و دل و پا و چشم را سرزنش نمی کردم . 

خادم خزان


جمعه ٢۳ دی ،۱۳۸٤

 نقش خاطره ..

 

باز هم به همسايه کناری..

وقتی عروسی دخترش بود؛.. زنگ ما را زد ..

يک مشت اسپند و يک منقل کوچک خواهش کرد ...

چهره ی شاد همسايه دلمان را صفا داد.

باز هم به همسايه پشتی ... مرد تنهايی بود ..

وقتی دلش می گرفت... زمزمه ی مرغ سحر می خواند ..

وقتی می خواند ... اگر اسير بغض بوديم ... با آهنگ صدايش

بغض رها می شد .

باز هم به همسايه ی ديگر ... وقتی پسرش به سربازی رفت ...

بوی آش پشت پايش ...کوچه را پر کرده بود ...  همين ما را قناعت می کرد .

يادش به خير دو خانه آن طرف تر ...

از صدای جيغ و شيون هنگام غروب ..

دانستيم مرد همسايه ؛ نفس را ترک گفته ...

شايد هم سفره ای بی نا ن آور شده بود .

يادش به خير ... دو کوچه بالاتر از اين حوالی ...

از خانه ی همسايه ی قديمی ..

صدای اذان در گوش نوزادی شنيديدم .

باز هم به کلاغ درخت کاج باغچه مان ....

وقتی صابون يا تکه ای نان می ديد ...

غار غارش گوشمان را نوازش می داد .

ايول به پدر ...  با همان ابروان گره خورده اش ...

وقتی ما را می ديد ... زبانش برای زخم زبان له  له  می زد ..

لا اقل می فهميديم هنوز هست .

با ز هم به غريبه ها ....  وقتی نگاه طعنه آميز شان نبود ...

دلواپس می شديم ؛ نکند گرفتار باشند .

اما افسوس ...  اهل خانه ی دل ...در دل می خندند و غم ها را از ما دريغ .

.........

آنچه بود سفره ی دل بود ..پهن کرديم و شما را به همراهی ..

اگر تلخ بود ... از دل گلايه کنيد ..ما بی تقصيريم .

آنچه هست ؛ اين است که ما هنوز نمک را می شناسيم ..

 

خادم خزان


یکشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٤

 دنيای قشنگ!!!!!!!

 

 ترازويی ابداع کرده ايم.

فنرش را به جبر خويش باز و بسته می کنيم.

گاه به کم فروشی....  گاه به سخاوت.

گاه کلاه بر سر خود ....شيره بر سر مشتری.

ترازويی که بی نهايت را به صفر و اندازه ها را  ناديده می انگارد.

ترازويی که ملودی دلها

صدای عدالت را به کفه های آن نمی رساند.

 

خادم خزان


پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤

 اينجوريه خوب..

 

                      دلتنگی که شاخ و دم نداره.

                    

خادم خزان


چهارشنبه ٧ دی ،۱۳۸٤

 بدون حس...

    

      تا  جان گرفتن لحظه ها  بدروود....

خادم خزان


یکشنبه ٤ دی ،۱۳۸٤

 ( بارون..عصر..غروب..بغض )

 

سايه بود.

آن هنگام که آفتاب نبود؛ نمايان تر بود.

به دنبال سايه می رفتم... او تنها سايه بود.

بی دليل بود... بی نياز از نور به اثبات وجود رسيده بود.

بی دليل بود...  اما دور می شد.

آسمان که پريشان بود ...  آسمان که رنگ خاکستری می طلبيد ...

             او بهانه می شد برای خاکستری شدن.

برای جلب نگاه آسمان ..  بهانه ای برای انفجار بغض آسمان .

بهانه ای بود برای من...  برای انحراف از تکرار زندگی .

برای ترک عادت ...  ترک عادتی که مرض به همراه نداشت .

هنگام خستگی ...دو استکان چای صبر مهمانش می کردم .

بی خبر؛ که زخمی بر دلش هستم .

يا که شايد بار بر دوشش.

بی خبر که آيينه ی آه او بودم .... يا که شايد دزد لحظه های شوقش.

او گذشت ...  همچون سايه ای...  بدون ردَ پا

من ميگذرم ... اما تنها ...  با نگاهی به پشت سر ..

خيره به ردَ پاهای خويش .

...........

( زياد جدی نگيرين ) ..( برو عزيز رفتنی... جاتو به دنيا نمی دم .)

 

خادم خزان


چهارشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٤

 صدای پا..

 

دخترک هنوز مست خش خش خزان... هنوز در گردباد خاطرات ديوانگی..

           و سر در لاک آنچه به دنبالش بود ؛ اسير بود.

بامداد؛ آواز يلدا در کوچه... نسيم قدمهايش بر پنجره....

     و کبودی روزهای آينده بر آسمان اثر گذاشت.

دخترک چهار اذان سال را ....   دوازده تکبير اذان ها را ...

       و  وداع پاييز را با تلخی پذيرفت.

دست به زير چانه...  زير سايه ی آبی خلوت خويش ...

      سراب فردا را می خنديد و اشک به روی کاغذ روان.

به سال نفرين که باز هم آخر شدی؟

به زمان قهر ؛ که لعنت بر قدمهايت... بر قلب خويش لگد ؛ که بس نيست تپيدن؟؟

         و اما يلدا بی مقدمه آمد... نشست بر کنار گرمای بخاری..

نگاهش طعنه زد آينده ی دخترک را.

سرمه  ی امشب ماندگار است..

دخترک؛ سرمه ی امشب بر چشم... پياله را پر از ساغر بيداری به احترام وداع خزان..

                      و قلم را به رقص حزن واداشت.

دهانش از سرخی هندوانه؛ خشک...  خون دلش به جوش آمد.

خنده های پسته ی شور ...  چشمانش را به شوری اشک روان کرد .

دل به جوش و چشم به اشک و قلم لرزان .

کوبيد دستهايش به ساز .....  ساز غوغای فضا را عهده گرفت .

دخترک نفس بر آورد ....  سکوت شکست ... ناله را زمين زد .

           ((  ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی  ))

زمستان آمد .... امسال بهانه ها جمعند ....برای کبودی روزها .

.................

با من صنما ... دل يک دله کن...  گر سر ننهم آنگه گله کن..

 

خادم خزان


دوشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٤

 فراق..

 

      بر مزار من اگر آمدی گل های يخ؛ بسيار بياور .

                  آتش دل ؛ با من عهدی ديرينه بسته .

                        در اين وسعت ناچيز ؛ سوز سينه ام اندکی مرهم می خواهد .

خادم خزان


یکشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٤

 مسافر شهر غريب..

 

رفتم و زحمت بيگانگی از کوی تو بردم .

آشنای تو دلم بود وبه دست تو سپردم.

اشک دامان مرا گيرد و در پای من افتد .

که دل خون شده را  هم ز چه همراه نبردم .

شرمم از آيينه ی روی تو می آيد اگر نه..

آتش آه به دل هست ....  نگويی که فسردم .

تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان ..

منٍ بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم .

می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا ...حيفٍ منِ بلبلِ خوشخوان که همه خار تو بودم .

تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم ...

غزلم قصه ی درد است که پرورده ی دردم.

خون من ريخت به افسونگری و قاتل جان شد ..

سايه آن را که طبيب دل بيمار شمردم.

شاعر:.................................گمنام.

خادم خزان


شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٤

 فاصله..

       کودکانم در صدای هق هق پاييز؛ خيس شدند..دويدند و خنديدند.

      من بر سر پياله ی اشکهای خزان زانو زدم؛ باريدم و کسی نفهميد.

.......................

بار ها اين دل به جرم سادگی زير سنگينی بار غم شکست.

خادم خزان


جمعه ٢٥ آذر ،۱۳۸٤

 وداع

اين جا که به تيغ کشيده می شوم...

آن جا که در کوير سکوت رها شده ام .

اين جا زبانم به روايتی ديگر تعبير می شود.

سينه ها که می تپد صدای ((  دور شو ز من )) نا له می کند .

امروز عصا زنان که هيچ .... کشان کشان به چشمه ی بی آب غروب پيشانی می زنم .

امروز هو هوی اذان هم بار بر دوشم می گذارد .

صدای خاکستری غروب بسامد وداع می پراکند.

اين آدينه ؛ غروب هم پشت به من می کند.

تازيانه از هر شعاعی بر سر و رويم می بارد .

زبانم به جرم عقرب سيرتی.

روحم به جرم ديو سيرتی.

احساسم به جرم لنگيدن در عشق.

عقلم به جرم ديوانگی ....تازيانه خورد.

به زير اين آوار می خندم..تا دل روزگار نشکند.

يقين داشتم گناه نا آگاهی مجازات ندارد .

مجازات می شوم به آنچه ندانستم.

خادم خزان


پنجشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٤

 اعتماد...

      

             وقتی دروغ می شنوم حالم از خودم به هم می خوره!!!!!

               

خادم خزان


چهارشنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٤

 رها..

در اوج حسرت بی بارانی..   سايه ی ابری ديدم.

درهايی به رويم باز شد ؛ که از آن می شد هر سخنی گفت.

حتی کشتزار گندمی که گيسوان خويش را به دست باد پريشان کرده بود.

با نگاهی پر از بوی خواهش .... ابر را به دقَتی ژرف در لابلای گيسوان کشتزار فرا خواندم .

باد هم که به عادت سمفونی نسيم می نواخت.

آسمان و ابر...  باد و کشتزار  وحسرت بی بارانی من .

اين همه جمع؛ و باز آسمان که از بالايی نه چندان دور نظاره گر بود.

آسمان خوشحال از زيباييها .... اندوهگين از حسرتهای بچه گانه ی من ...ابر و باد را

به مشورت گماشت .

در لحظه ای مانده به ثانيه ؛ گيسوان کشتزار برق زيبايی زد .

چشمانم با صدای رطوبتی آشنا جا خورد .

در خلسه ای ميان آرزوی باران و تصوير عاشقی زير آن ؛

زير باران قدم می زدم و قهقهه ای را از سر شوق نعره .

و کاش می فهميدم پيرمرد کشاورز خنده ام را چگونه فهميد !!!!

.......................

صدا کن مرا ..صدای تو خوب است ..صدای تو سبزينه ی آن گياه عجيبی ست که.....

خادم خزان


دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٤

 ???

       I  AM   FED  UP  WITH  THIS   CITY.

خادم خزان


یکشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٤

 اتفاق...

 

آرزو بر دلم تار بست...   اميد بر چشمانم انتظار اورد.

آرزو داشتم در خيال صدايی بشنوم... امَا محال بود.

اميد داشتم به چشمانم نگاهی هديه شود... اما محال بود.

خنده از صندوق صداهايم پرکشيد.

غم و آيينه در کوبيدند... غصَه ها به خانه ام اسباب کشيدند .

ميزبان گشتم و به پذيرايی غصه...... 

اشک باريدم... غم خنديد.

دلتنگ شدم ...غصه پا کوبيد .

بزم غم باشکوه بود... شاديها پر کشيدند ...  حتی از خاطرات.

غصه ها تکرار شدند.... حتی در خيال.

امَا به چشم ديدم... پناهی ..اميدی .

دور از چشم غم ..دور از غصه ..آرام خنديدم.

تکيه گاهی امن.. اميدی مبهم .. جلوه ای از مهر... شاخه ای از وفا.

تکه ای از من... يادگاری از عشق.. با حجم غم به او تکيه دادم

استوار بود..  آسوده گشتم .. او همان بود .

دور ها پيش ؛ به دنبالش بودم ....  حال ديدمش.

..................

در جايی که حرفها تهمت است ..چه خوب است نشنيدن..

خادم خزان


جمعه ۱۸ آذر ،۱۳۸٤

 من ((من )) نيستم..

چه کسی باور می کند آشوب مرا؟... در اين غروب.

غروب آدينه ...اين تنديس آغشته با غم.

       اين آيينه ی در د دلهای من.

لحظه ها متفاوت می شوند ... تمام عقده های يک هفته جمع می شوند .

گاه..  به سردابی پر از بوی مرگ پا ميگذارم ... گاه نيايش عشق می شنوم.

گاه..  در خود می شکنم...  برای آخرين لحظه ی به تنگ آمدنم .

گاه..  به خواب می روم..  پنهان می شوم از چشم غروب.. توَهم آدينه ای شاد؛ مرا می خندد.

اينها به کنار .. کنار تمسخر ديگران .. نگاه کنايه آميز آدمکها..

                  چون ديوار خشک می شوم.

به آدينه که می رسيم... احساس؛ بی منطق.... زندگی بوی مرگ..

                و فلسفه ی وجود من ؛ باز بی جواب.

به تنگی وجود که می رسم ... اين تن مرا می فشارد...

                   ابليس پوچی باز روح مرا می آزارد.

نگاه تب دار من؛ هيچ قلبی را صدا نمی زند ..( نمی شکند )

هيچ وجودی مرا به همراهی نمی خواند .

به تنهايی خويش ايمان می آورم .. به رنج خويش دل می سوزانم.

به تحمَل بدهکارم واز صبر دل زده ام .

خسته ام ..........   خسته ام .

احساسم متضاد .. واژه ها عليه هم ..

به گرداب ((  چه کنم..چه کنم  )) فرو می روم.

.............

لحظه هاست  که  ميگذرد... تند و تبدار و مريض...کسی  انگار در  من فرياد ميزند به  انتها رسيده ايم...

کسی  انگار در  من تکرار ميکند ۷ روز ديگر هم گذشت.....

وای  چقدر  از  اين ۷ روزها را  به  آخر رساندم و باز سردر گم فردای  سياهی  که

ميدانستم رنگی  ديگر با نقابی  ديگر ميايد که فريبم دهد!

ميدانستم که دلهره های  سنگين و در  هم پيچ به  سراغم ميايد و

 به  ادامه جز  جبر چه کار؟

جمعه ها وقت غروب پنجره ای  نيمه باز به  خود ميخوانم و ميروم و مينشينم و رو به 

 آبی  افق دست به  قلم!

غروب جمعه ها هميشه  هم درد انتظار هست هم صدای  پرسوز  تنهايی  زمين که

 انگار با صدای  اذان مسجد بر من خراب ميشود که:آهای  چقدر شب شده است اينجا!

چقدر  به  های  هوی  غريب باد ؛التماس که هی  فلانی  سر راه که ميروی سلام

مرا به  خوشبختی  آبادی  بالا برسان و بگو کسی  اينجا به  زانو رسيده از فشار تند

بادهای  حادثه!(کمی  اميد آن حوالی  هست؟)

به  نگاه شاد هر مسافر به  مقصد رسيده ای  که  رسيدی  بگويش  که کسی پشت

فرسنگها فاصله به  راه درازی  خيره مانده که توان او نيست به  دلهره اش  باريدن!

بکويش  که کمی  صدای  شادش آرزوست تا برخيزد و دستی به  پيشانی  و فرياد به  آسمان که :

آهای  آن گمشدهء زيبای  زمين تا کجا ميکشاندم ؟

غروب جمعه ها من چقدر هذيان ميبارم و هذيان ميبارم و هذيان ميبارم.

آهای  صاحب صبر دريای  روزگار ما مدتهاست که طوفانيست..چرا نميبينی؟

چرا؟

خادم خزان


سه‌شنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٤

 غمی تازه..

من که شبگرد بودم و کارم شبگردی...

حرفه ام گوش سپردن به صدای خواب آدميان بود در خيابانهای شب.

هنرم ؛ صدای نتراشيده ام بود ؛ به دنبال جاروی کوچه های سکوت.

در همان تاريکيها ؛ در شلوغی مرگ احساس ...

او برايم قديَسی از جنس نور بود.

پرستوی نغمه خوانی که با صدای زمستان فلسفه ی کوچ را به فراموشی می سپرد.

اميد درخشانی که رنگ کهنه ی

نااميدی مرا می زدود.

تنهايی بود پر از تنهايی ...و من که عاشق تنهايی ها.

و من که فدای لحظه های غربت .

به يادش به طراوت شمعدانی خيره می گشتم.

غم چشمانش مرا تا دامنه ی راز شقايق می برد .

صدای عشق ميان غزلهايش سو سو می زد.

و من..

چه گنگ بودم آنگاه که سکوتش را با اشک می نواخت.

و او..

چه بی رحم بود آنگاه که جای خالی مرا نديد.

و من..

چه مغرورم که ميخواهم ديگران هم بچگی کنند .

.....................

عشق اسطرلاب اسرار خداست.......

خادم خزان


دوشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٤

 می فهمم..

وای بر ما که يک تنه فدای لحظات دوست داشتن شديم.

دريغ!!!!

برای يک قربانی ديگر فردايی نيست  تا شايد رهگذری به

بودن با او ارزش گذارد..

......

.......

خادم خزان


یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤

 امروز هم رفت مثل ديروز بی نتيجه!

در  نهايت اندازه  بی  فاصلگيها باز حادثه های  آغشته به  زهر تلخ جداييها ميان ما  فاصله آفريدند!

من در نهايت  انتظار های  بیپروای  خويش  ميان تمام زهر خنده های  اين و آن؛ کمی 

مهر  جستجو ميکردم و انگار که سالها بود زمين با اين  واژه غريب است!

من در ميان تمام ناباوريها..تمام اشکهای  پرستوهای  بی آشيان سرمازدهء کنج خيابان را

شعر کردم و برای روح باد خواندم بيت به  بيت..غزل به غزل!

امروز  ما هيچ چيز نيست جز فرو رفتن در مرداب جداييهای  مسموم که به جبر تقدير

دور مانده ايم از هر چه که روزی اعتقاد بود...

از دل پاک...از قلب عشق...از شبنشينيهای  پر از صدای  خنده های  کودکان فاميل

 دور مانده ايم!

آهای تو که در آسمان به بهانه های  تنهايی ما ميباری و ميخوانی اندکی  صبر!

دل به زانو در آمده...اشک به انتها و غم انگار برج پير شهر آوار هاست!

امروز  اگر کسی  به  سفر ميرود کاسه ای آب برای  بدرقه اش  حوصله ميخواهد که نيست!...

امروز  اگر  کسی از  سفر باز ميگردد کمی  خنده به لب برای  خوش آمد گوييش ؛ چقدر

سخت نشان ميدهد نه؟

اين روزها غروب هم تماشاييست...يادت هست غروب سالها قبل چه زيبا بود؟

غروب به غروب..فردا به فردا از هم دور ميشويم و بی  خبريم از اينکه آنچه برباد ميرود همان

است که پيوندمان داد:(عشق!)

(تقديم  به  آباجی  گلم و داداش  حجٌت گل!)

خادم خزان


کلبه احساس

پستوی قلب

صدايم کن


لوگو


دوستان

غم فاصله ها

آلاچیق خاطرات

b